باید امشب به در میکده بیتوته کنم
باید امشب به در میکده بیتوته کنم بنشینم سر راه پیر میخانه از اینجا امشب ، شاید آهسته عبوری بکند باید از او بخرم دُردِ می کهنه ی ناب که مرا مست کند تا دل شب آنقدر گم شوم از هستی خویش تا که در بیشه ی عشق رخ تو بوته کنم لحظه ها می گذرد شب پر از سایه ی دهشت زده ی تنهایی سر فرو کرده به هر کنجی تار نور چشمان پُر از وحشتِ من می شکافد شبق این شب را کم کم از دور کسی پیدا شد پیر شب آمدو دست طلب و خواهش من گوشه ی دامن او را بلعید مرغ شب بر شرر گرم نیازم خندید پیر گفت